![]() |
![]() |
|
| بر گوش دلم نغمه داوود گران بود// نفرین ِ که همدوش فغان ِ جرسم ساخت؟ |
|
باز برایت غزل نوشتم... باز آتش بر گورم باز کردم... می دانم که نمی خوانی...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 22:39 توسط مرده |
|
|
من که گفته بودم، گفته بودم عاقبت به خیر شدن به من نیامده... من که گفته بودم تو راه رفتن نمی دانی... دیدی! دیدی نتوانستی با من بمانی. دیدی بی تو چه شدم؟ دیدی همه به گودی زیر چشمم خندیدند؟ دیدی همه به عهد بستن ات خندیدند. دیدی همه به ما خندیدند... دیدی همه گفتند فلانی اخلاقش عوض شده؟ دیدی همه نگاهم کردند و ندیدندم؟! دیدی... من که گفته بودم این راه، بدون تو برایم رفتنی نیست. کاش تو هم می توانستی راه را با من بیایی! کاش تو هم راه رفتن می دانستی. کاش...
این چند روزه را تمام بدحالم. چشمم که به عکست می افتد، تا بوی کثافت تریاک به مشامم نخورد آرام نمی شوم. این چندروزه، خاصه بعد از جشن مرگ قیصر که دردم دوچندان شد، هیچ آرام ندارم. حالا می توانی ابروهای زیبایت را بالا بیندازی، لب هایت را پایین بکشی، بگویی؛ "به من چه!" دیوانه شده ام. نه؟ مُرده دیوانه قبول می کنی؟ یا فقط زنده هایی را می خواهی که از دامن کوتاهت تعریف کنند؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 21:12 توسط مرده |
|
|
امشب به بهانه ديدن عكس جديدت، كه گربه چشم چران آنرا پسنديده، آنقدر حالم خراب است كه چيزي جز بساط بدبوي ترياك سرحالم نمي آورد.
امشب آنقدر ديوانه ام كه بست بست خواهم كشيد، تا طلوع آفتابي كه زماني تو بودي. امروز اما آنقدر غروب كرده اي كه...
سوختم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 17:38 توسط مرده |
|
|
من چقدر بزرگ تر از توام، و تو با تمام زيباييت، چه حقيري در برابر من!
اما هنوز مي پرستمت...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 3:37 توسط مرده |
|
|
سلام روزهاي سياه بي غروب... حال نوشتن ندارم. آمده ام مهماني، صاحب خانه از بوي سيگارم دارد خفه مي شود. وقت نوشتن ندارم. حال و حوصله فحش دادن را هم... آمدم همه را دعوت كنم. من، مرده كثيف بي ارزش، براي مُردنم جشن گرفته ام. در همان بهشتي كه جهنم شد با دست هاي زيباي تو. روز سه شنبه، ساعت ۳تا۵! در همان سالني كه ميان آن همه آدم، فقط تورا در آن مي ديدم و براي تو شعر مي خواندم. و مي دانم كه اين بار نمي آيي... و مي دانم كه اين بار... حالا، آمده ام از تمام كساني كه دوست دارند در جشن مرگم شركت كنند، دعوت كنم، تا بيايند و داستان دردم را از نزديك، توي همان سالني كه... بشنوند! اما تورا دعوت نمي كنم. تو به كفش هايت برس. به كيف جديدت. به رژ جديدت. به هزار زهرمار گرانقيمت جديدت، كه من حالم از ديدنشان به هم مي خورد. هركس خواست در جمع شركت كنندگان در مراسم مرگم باشد، بگويد، تا نشاني جهنم را برايش بفرستم. ۳شنبه، توي جهنم ما، "مجلس مرگ شاعري گمنام" برپاست... شاعری که هنوز برای تو شعر می گوید... مُرد مَردی که بی تو یعنی هیچ دوره گردی که... بی تو یعنی هیچ در میان نوشته ها جان داد، مَردِ دردی که بی تو یعنی هیچ کاخ صد آرزوی او آخر؛ فکر کردی که بی تو یعنی هیچ؟ نفسش روزهاست سرد شده ( دم ِ سردی که بی تو یعنی هیچ!) مانده است از تمام جنگل ها برگ زردی که بی تو یعنی هیچ بعد از این٬ ماه را نمی بیند شبنوردی که بی تو یعنی هیچ! مُرد مَردی که بی تو ... یعنی من در نبردی که بی تو یعنی... هیچ!
گم شو عزيزم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 3:32 توسط مرده |
|
|
xeeber را باز می کنم. نام وحشتناکت را می نویسم... می گردد می گردد می گردد٬ عکست را می کوبد روبروی چشم هایم یعنی این است٬ می گوید الان هست... روی خطی دختر٬ روی خطی... انگشتانم را فرو می برم لای موهایم٬ نفس می کشم٬ آن قدر عمیق که جای سینه زدن های دیشبم می سوزد٬ نگاه می کنم به عکست٬ همان عکسی که... یادت هست؟ حالا می توانم نامت را بنویسم و با تو حرف بزنم... حالا می توانم بگویم "سلام..." می دانی چندوقت است به هیچ کس سلام نکرده ام؟ نی دانی دیشب باز هم هجوم آوردی به خوابم و زندگی ام را لگدمال کردی؟ می دانی هنوز جای کفش های ساقه بلند قهوه ای بندی ات٬ روی زندگی سیاهم می سوزد؟ می دانی؟!! نه دختر جان... نخواستی بدانی... حالا می توانم نامت را بنویسم و با تو حرف بزنم٬ می توانم حالت را بپرسم٬ از حال وخیم خودم بگویم٬ بگویم که از همان روز تا همین روز مرده ام٬ نذر کرده ام یا زنده ام کنی٬ یا هیچ وقت زنده نشوم... حالا می توانم نامت را بنویسم و با تو حرف بزنم٬ بگویم که کجایی دختر؟ دست هایم را بگیر٬ بیا تو دفنم کن... تو تلقینم بده٬ می خواهم نکیر و منکر که می آیند مست باشم٬ نه مثل الان خمار... حالا می توانم نامت را بنویسم و با تو حرف بزنم٬ اما... مرده که حرف نمی زند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:23 توسط مرده |
|
|
...کفر گفتم همه جا فریاد کشیدم خدانیست! و خدا از قعر مغاکی داغ زنی آفرید آن سان که به تماشایش حتی کوه رنگ پریده می لرزد
و خدا گفت عاشقش خواهی بود و مردی خسته در پرتگاه زیر آسمان دگرباره وحشی فرومرد
خدا دست ها را به هم مالید شاد خندید حالا کجایش را دیده ای ولادیمیر! و به او شوهری داد از گوشت و پوست و استخوان و به پیانو آهنگی انسانی داد تا هیچ کس هیچ وقت از لبانم نشنود نامش را زیرا اگر در ناگهان باز شود اگر کسی ناگهان بلغزد به درون اتاق می دانم حتی هزار صلیب هم بکشم باز بوی سوختگی خواهد بود بوی دود پر گوگرد تن ابلیس!
پس ول می گردم تا هر سپیده ول می گردانم با خودم کابوسم را بودنت عاشق بودنم را تندیس سازم دیوانه از فریادهای دردم شعر می تراشم شاید ورق بازی کردم شاید حنجره خسته از ناله قلبم را با شراب التیام دادم
از تو گذشتم! نمی خواهمت! چرا باید نگران باشم، بترسم؟ مگرنه مرگم حکم است به تقدیر ناگزیر؟!
خدایا خدای بزرگم اگر هستی اگر فرش ستاره ها را تو بافته ای اگر این رنج دم افزا را خدایا تو به من داده ای، زنجیر داوری ات بردار وقت شناسم آماده محاکمه اما آگاه کل، لبانم قفل خون چکانِ دهانم نمی گوید اسمش را!
عذابم ده خوش داری مرا دُم اسب ستاره های دنباله دارت کن شلاقم بزن، بغلتانم بر تیغ تیز اخترهایت پاره پاره ام کن، خوشتر داری راه شیری ات را برخیزان دار مجازاتش کن! جنایتکارم، روح مهاجرم را روح ابروگره کرده متفکرم را بردار کن، چهارپاره ام می کنی؟! دست های عادلت را خودم می شویم اما خدا فقط این زن را این ملعون را او را که محبوبه ام خواسته ای از میان بردار! قدمم مسافت را در کوچه ها لگدمال می کند جهنم درونم را اما چاره چیست؟ نفرین شوی نفرین چه کسی، کدام هوفمان دوزخ تبار تو را آفرید ای زن؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:33 توسط مرده |
|
|
سلام درهای بسته. سلام شیشه های شکسته. سلام راه نرفته... امروز، باز عکست را نگاه کردم، چشم هایم باز خیره شده بودند. صدای مادرم را نشنیدم که آمده بود بیدارم کند. من که بیدار بودم. داشتم نگاهت می کردم. زل زده بودم به چشم های وحشی ات که داشتند می سوزاندند چشم هایم را که تو اهلی شان کرده بودی، یادت هست؟ می گفتند تو مرا اهلی کردی، وگرنه من که جنگلی بودم... نگاه می کردم به چشمانت. عکست، درست همانطور که دوست دارم خیره شده بودی به من. من هم خیره شده بودم به تو. می خواستم آنقدر نگاهت کنم که سیر شوم، اما... لعنت به تو. لعنت به تمام خیابان ها و سینماها و پاساژها و زهرمارهای دیگری که جرئت نمی کنم پا میانشان بگذارم. لعنت به تو. لعنت به تو. "کدام هوفمان دوزخ تبار تو را آفرید؟" لعنت به تو، که شب تا صبح نمی گذاری بخوابم. لعنت به تو که صبح تا شب نمی گذاری بیدار باشم. راستی، چند روزیست آمده ام به دیار خودمان! پیش همان بزرگواری هستم که یک روز گفتی به او بگویم برایت دعا کند که "عاقبت به خیر" شوی! چه خوب تنها شری را که دامنت را گرفته بود، با دعایش پراند... امشب، شب بیست و یکم است. شب شهادت مولاست. می دانم که مسجد نمی روی، اما شب قدر را قدر بدان... کاش... خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:57 توسط مرده |
|
|
کفر گفتم همه جا فریاد کشیدم خدانیست! و خدا از قعر مغاکی داغ زنی آفرید آن سان که به تماشایش حتی کوه رنگ پریده می لرزد
و خدا گفت عاشقش خواهی بود و مردی خسته در پرتگاه زیر آسمان دگرباره وحشی فرومرد
خدا دست ها را به هم مالید شاد خندید حالا کجایش را دیده ای ولادیمیر...
ادامه دارد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 18:52 توسط مرده |
|
|
سلام...
آمدم بپرسم تا می خواهی توی ذهنم راه بروی و آزارم بدهی؟ آمدم بپرسم بس نیست؟ شاید از خودم می خواهم بپرسم، شاید از تویی که زندگی ام را به آتش کشیدی و باز هم سردم شده حالا که نیستی... یاد شعر صائب افتادم؛ در کنج قفس چند کنی بال فشانی؟ بس نیست تورا آنچه ز پرواز کشیدی؟ نه! شاید هم آری! نمی دانم. چرا باید به دنبال نگاه بزنم به بیابان وقتی که می دانم هیچگاه نگاهم نخواهی کرد؟ سحرها که بیدار می شوم، سیگارم را که روشن می کنم، یاد تو می افتم که نمی گذاشتی سیگار بکشم و من هم به حرمت "نخواستنت" سیگارم را خاموش کردم... سیگارم خاموش بود تا تو بودی... حالا کجایی که ببینی در خانه بساط سیخ و سنگ راه انداخته ام؟! باورت می شود؟ من هم تریاک می کشم!! من... صبح که برای سحر بیدار می شوم، وقتی اذان می دهند، یاد تو می افتم، توی آن سفر لعنتی به مشهد، چقدر چشم دوختم به گنبد و گفتم "یا امام رضا، ببین، همینی که کنارم ایستاده را می گویم، نگذار از دستم برود..." و آن روز هم صدای اذان بلند شد... و دویدیم که به نماز جماعت صبح حرم برسیم... حالا بیا ببین که تمام نماز هایم را تنها می خوانم و در قنوت، نام تو تنها نامی است که نمی آورم و تصویر تو تنها تصویری ست که در چشمانم شکل می بندد و تا اشک تصویرت را تار نکند، نمی رود... تلویزیون را که روشن می کنم، صدای خواننده ها را که می شنوم، یاد سفر شیراز لعنتی می افتم که شروع کرد دیوانگی ها را... چای که می خورم، یاد تو می افتم که داشتی چای می خوردی و داشتم نگاهت می کردم و چای نیمه خورده ات را به طرفم گرفتی؛ "چای می خورید آقای..." ، آی دیوانه از دست رفته من! کجایی که ببینی چقدر چای میل دارم...؟ در خیابان ها که راه می روم، یاد تو می افتم، توی همین خیابان های لعنتی تهران بود که ساعت ها راه رفتیم و گفتیم و گفتیم و گفتیم... حالا بیا ببین که توی این خیابان ها جز صدای ماشین، هیچ صدایی نمی آید. ای رفته از کنار من از خاطرم برو از دست رفته ای اگر، از یاد هم برو گفتند تو خدای غزل های من شدی! من بر خدای شعر خودم کافرم! برو...
کاش می شد نروی زیبای ابرو کمان من! کاش می شد... خداحافظ تا... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 19:7 توسط مرده |
|
|
سنگ قبر ایمیل ندارم استخوان های پوسیده جنازه |
| روی سنگ قبر نوشته: |
اینجا قبر من است. قبر فلان بن فلان بن فلان. زمانی که زنده بودم، شعر می گفتم برایت... برای چشمانت، ابروهایت، دستانت... حالا اما مرده ام. شعر می گویم برای چشمانی که دیگر نمی بینمشان، ابروهایی که دیگر نمی بینمشان، دستانی که... و مرثیه می گویم برای خودم. "من مرثیه ساز دل دیوانه خویشم..." خدا بیامرزدم، سال ها به عشق نگاهت زیستم، امروز به انتظار مرگ جان می کَنم. راستی، تاریخ تولد و مرگم داشت یادم می رفت؛ 7محرم 1383 به دنیا آمدم، 21تیر1386 شمسی تبریزی هم مردم...
|
| مرثیه های خوانده شده |
|
آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| کسانی که فاتحه می خوانند |
|
کدئین، غذای هر روزه ام! یونجه! من او ندارم يلدا (كه مُرده، اما فاتحه مي خواند!) |
|
RSS
|